داستان های کوتاه
در روز گار قدیم زنی بود كه هر كاری را با ذكر بسم الله آغاز می كرد .شوهرش فردی كم ایمان ومنتظر فرصتی بود تا به ثابت كند تكرار این ذكر بی فایده است .
روزی نقشه ای كشید انگشترگران قیمتی را به امانت به او داد.تا برایش نگه دارد .زن با ذكر بسم الله انگشتر را در صندوقی گذاشت وبه دنبال كارهایش رفت .مرد پس رفتن زن به آرامی انگشتر را برداشت وبه سا حل رفت وبا نفرت انگشتر را به دریا پرت كرد و در دل به خود گفت :حالا به تو ثابت می كنم كه ذكر فایده ای ندارد .زن در خانه مشغول انجام كارهایش بود كه صدای ما هی فروش را شنید و از او ماهی خرید .وقتی شكم ماهی را شكافت انگشتر را پیدا كرد . دوباره با ذ كر بسم الله آن را در صندوق گذاشت .چند ساعت بعد مرد به خانه بازگشت و انگشتری را طلب كرد ووقتی زن انگشتر را به او داد،مرد با تعجب بسیار جریان را پرسید وقتی داستان را فهمید به شدت گریست و همانجا به خدا ایمان آورد.